مرحوم «محدث نوری » در کتاب خویش از برخی علمای بزرگ حوزه علمیه نجف آورده است که : در آنجا یک دانشجوی علوم اسلامی بود ، به نام«شیخ محمد حسن سریره» که از سه مشکل بزرگ رنج می برد .این سه مشکل عبارت اند از :
1:دچار درد سینه و بیماری سختی بود که خون از سینه اش می آمد
2: به آفت فقرو تهیدستی گرفتار بود
3: دل در گرو مهر دختری نهاده بود ، اما خانواده دختر ، به دلیل فقر و بیماریش با ازدواج او موافقت نمی کردند .
هنگامی که از همه جا مایوس و نومید گردید با خود عهد بست چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه برای عبادت و نیایش برود چرا که میان مومنان مشهور بود که اگر کسی چنین کند ، به خواست خداوند به دیدار امام عصر (ع) مفتخر خواهد شد .
بر این اساس بود که این مرد ، بدین برنامه همت گماشت بدان امید که به دیدار حضرت مهدی (ع) نایل آید و سه مشکل خویشتن را با آن مشکل گشا و چاره ساز در میان بگذارد .
آخرین شب چهارشنبه بود ، شبی بسیار تیره و تار و سرد و طوفانی . باد تندی می ورزید و او بر سکوی مسجد کوفه نشسته بود و غرق در غم و اندوه بود ، چرا که بخاطر جریان خون از سینه اش به هنگام سرفه ،نمی توانست در داخل مسجد توقف کند و احترام طهارت مسجد و آن مکان مقدس را می نمود ونیز در این اندیشه بود که آخرین چهارشنبه که چهامین هفته بود فرا رسید و او نتوانسته بود دیدار آن کعبه مقصود نایل آید و این محرومیت نیز غمی بزرگ بر غمهایش می افزود .
او به نوشیدن قهوه عادت داشت به همین منظور آتشی بر افروخت تا قهوه را ردیف کند که بناگاه در آن شب تاریک و خلوت ، مردی را دید که بسوی او می آید ، از این رخداد ،آزرده خاطر شد و با خود گفت :« اندکی قهوه به همراه دارم آن را هم این بنده خدا خواهد نوشید و برایم چیزی نخواهد آمد »
خودش می گوید :« در این فکر بودم که آن مرد رسید و مرا با نام و نشان صدا زد و به من سلام کرد ، از شناخت او که مرا با نام صدا کرد تعجب کردم و گفتم :« شما از کدام قبیله می باشید ؟ از قبیله فلان هستید ؟»
گفت "« خیر »
و من نام بسیاری از قبایل را آوردم و او مرتب می گفت :«خیر » و از هیچ یک از این عشیره ها نبود .
آنگاه او پرسید:« چه مشکلی و خواسته ای تو را به اینجا آورده است ؟»
گفتم :« شما چرا از من در این مورد می پرسی ؟»
گفت :« اگر به من بگویی چه زیانی به تو می رسد ؟»
فنجانی پر از قهوه کردم و به او تقدیم داشتم و او کمی از آن نوشید ، سپس فنجان را بازگردانید و گفت :« شما بنوشید »
فنجان را گرفتم و تا آخرین قطره نوشیدم ، آنگاه گفتم :« حقیقت این است که من دچار فقر و تنگدستی بسیار سختی هستم و از سوی دیگر به بیماری علاج ناپذیری گرفتارم که به هنگام سرفه ، خون از سینه ام می آید و دیگر اینکه به بانویی دل بسته ام و می خواهم با او پیمان زندگی مشترک ببندم ، اما به خاطر دو مشکلم خانواده اش موافقت نمی کنند .
برخی از روحانیون مرا سرگرم ساختند و گفتند اگر چهل هفته و هر هفته شب چهارشنبه به مسجد کوفه بیایم و خواسته هایم را به بارگاه خدا برم و دست توسل به دامان پر برکت امام عصر (ع) بزنم ، خواسته هایم برآورده شده و مشکلات سخت زندگیم ، حل خواهد شد .من نیز رنج و سختی این چهل شب را به جان خریدم و اینک آخرین شب فرا رسیده است ، اما نه آن گرامی را دیدم و نه به خواسته هایم رسیدم .من گله می کردم و در اوج بی توجهی به آن بزرگوار بودم که رو به من کرد و فرمود :شیخ محمد ! اینک سینه ات خوب شده و دیگر از بیماریت اثری نخواهی یافت و آن بانوی مورد علاقه ات نیز ، بزودی به وصالش خواهی رسید ، اما فقر و تهیدستی همراهت خواهد بود .
شگفتا ! وقتی به خود آمدم دیدم سینه ام شفا یافته و پس از یک هفته با بانوی مورد علاقه ام ازدواج کردم ، اما همانگونه که فرمود ، تهیدستی هنوز همراه من است ، مصلحت آنرا نمی دانم .